من........

تا ته دنيا صدا كرد ...

شبي غمگين شبي باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها كرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار كوچه ها كرد

به من مي گفت تنهايي غريب است

ببين با غربتش با من چه ها كرد

تمام هستي ام بود و ندانست

كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد

او هرگز شكستم را نفهميد

اگر چه تا ته دنيا صدا كرد ...


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط ترانه | ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۱۶:۲۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |


تو مرا عاشق كردي...


تو مرا عشق كردي كه در قلب عشاق بسوزم ،
تو مرا اشك كردي كه در چشم يتيمان بجوشم ،
تو مرا آه كردي كه از سينه ي بينوايان و دردمندان به آسمان صعود كنم .
تو مرا فرياد كردي كه كلمه ي حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق كردي و در كوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي .

خدايا
تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي ،
تو ناپايداري روزگار را نشان دادي ، لذت مبارزه را چشاندي ، ارزش شهادت را آموختي .

تو مرا عاشق كردي...



...ادامه مطلب


نوشته شده توسط ترانه | ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۱۴:۴۲ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |


معني عشق از ديد كودكان

گروه متخصص و محققي در يك تحقيق سوالي را از گروهي كودك خردسال پرسيده بودند كه پاسخ هايي كه بچه ها دادند عميق تر و متفكرانه تر از تصورات بود .

سوال اين بود : معني عشق چيست ؟

  • بيلي 4 ساله : وقتي كسي شما را دوست داره اسم شما را متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما را صدا مي كنه احساس مي كني كه اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده.
  • ربكا 8 ساله : مادربزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هايش رو لاك بزنه . پدربزرگم هميشه اين كار را برايش مي كنه حتي حالا كه دستهاش آرتروز گرفتن .. اين عشقه.
  • كريستي 6 ساله : عشق وقتيه كه شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون را مي ديد به دوستتون بدون اينكه از اون انتظار داشته باشيد كه كمي از غذاي خودش را به شما بده.
  • دني 7 ساله : عشق يعني وقتي كه مامانم براي بابام قهوه درست مي كنه و قبل از اينكه بهش بده امتحانش مي كنه تا مطمئن بشه كه طعمش خوبه.
  • تري 4 ساله : عشق اون چيزي است كه لبخند را وقتي خسته اي به لبت مي آره.
  • اميلي 8 ساله : عشق وقتيه كه شما همش همديگر را مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد . مامان و باباي من دقيقا اينجوريند.
  • بابي 7 ساله : عشق همان باز كردن كادوهاي كريسمسه به شرطي كه يه لحظه دست نگه  داري و فقط گوش كني.
  • نيكا 7 ساله : اگر مي خواهي دوست داشتن را بهتر ياد بگيري بايد از كسي كه بيشتر از همه ازش متنفري شروع كني.
  • تامي 6 ساله : عشق مثل يه پيرزن و يه پيرمرد كوچولو مي مونه كه هنوز با هم دوست هستند حتي بعد از اينكه همديگر را خيلي خوب مي شناسند.
  • نوئل 7 ساله : عشق اون موقع است كه تو به پسره مي گي از تي شرتش خوشت اومده بعد اون هر روز مي پوشتش.
  • كيندي 8 ساله : موقع تكنوازي پيانو من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي كه من را نگاه مي كردند نگاه كردم و بابام را ديدم كه وول مي خوره و لبخند مي زنه . اون تنها كسي بود كه اين كار را مي كرد . من ديگه نترسيدم.
  • كلر 6 ساله : مامانم من را بيشتر از هر كس ديگه اي دوست داره چون هيچ كس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره.
  • الين 5 ساله : عشق اون موقعي است كه مامان بهترين تيكه مرغ را ميده به بابا.
  • كريس 7 ساله : عشق اون موقعي است كه مامان ، بابا را خندان مي بينه و بهش مي گه كه هنوز از رابرت ردفورد خوش تيپ تره.
  • مري آن 4 ساله : عشق وقتيه كه سگت مي پره بغلت و صورتت را ليس مي زنه حتي اگه تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي .


پسر بچه 4 ساله اي همسايه ديوار به ديوار يك آقاي مسن بود. اين آقا همسرش را از دست داده بود . پسر بچه وقتي پيرمرد را تنها در حال گريه كردن مي بيند به حياط خانه پيرمرد وارد مي شود و مي پرد بغل پيرمرد و همانجا مي ماند . وقتي مادرش ازش مي پرسد كه چه كار مي كردي ؟ ميگويد : هيچي من فقط كمكش كردم تا راحت تر گريه كند."

 راستي از نظر شما عشق يعني چه ؟


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط ترانه | ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۵۲:۳۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |


شبح مي‌شوم

Entry for February 17, 2009 magnify

آن ‌گاه كه با من چون شبح رفتار مي‌كني
شبح مي‌شوم

و غم‌هاي تو از من عبور مي‌كنند
همچون اتومبيلي كه از سايه مي‌گذرد
آن را مي‌درد و تركش مي‌كند
بي‌آنكه ردّي بر جاي بگذارد
يا خاطره‌اي..

پايان‌ها اينچنين خويشتن را مي‌نويسند
در قصه‌هاي عشق من

دل من ميخي بر ديوار نيست

كه كاغذپاره‌هاي عشق را بر آن بياويزي

و چون دلت خواست آن را جدا كني

اي دوست! خاطره در برابر خاطره

نسيان در برابر نسيان

و آغازگر ستمگرترست

اين است حكمت جغد


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط ترانه | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۵۴:۱۸ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |


love means

دوست داشتن يعني در لحضاتي كه اون بهت بدي كرد باز هم دلت براش تنگ بشه . يعني اگه ديدي دلت را گذاشت زير پاش و لهش كرد بازم ته وجودت براش ناراحت بشي كه عشق پاكت را لايق خودش ندانست . . Razz Razz Razz

رو سينه را چون سينه ها
هف آب شو از كينه ها
وانگه شراب عشق را
پيمانه شو پيمانه شو

...ادامه مطلب


نوشته شده توسط ترانه | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۳۵:۴۳ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |


poem

زندگي تو عاشقي تو با تو هوات و / خيلي از اين حرفاي خوب دارم باهات و
دنياي من تويي تموم لحظه هام تو / حتي قشنگه گريه اما با تو
با اين كه همه زندگيم رفته هوا من / موندم برات يه عاشق بي ادعا من
شايد بگي بايد بري تا بشم رها من / هرجا دلت ميخواد برو اما با من
...
اي تو با تو ام اهاي تو واي تو / تو چرا با من راه نمياي تو
دلم ميخواد بشم پا به پاي تو / مگه البوم گريه نامه عاشق نميخواي تو
اي تو واي تو اهاي تو
اهاي تو
اهاي تو
تورو من من تورو
تورو خدا خوده خدا
ميدونه كه من تورو
تورو من من تورو
تورو خدا خوده خدا
ميدونه كه من تورو
تورو من من تورو
تورو من من تورو/دوست دارمت

اين 2تا بهترين كارشه و
ديگه زندگيم داره ته ميكشه / از دلم پياده شو اخرشه
نه بمون شايد بازم جون بگيرم / نه برو ميخوام كه راحت بميرم
نه بشين كه سر رو شونت بذارم / نه پاشو كه ديگه دوست ندارم
نه نه نه بيا بيا و دستام و بگير / عشق من بيا تو هم با من بمير


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط ترانه | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۳۳:۵۵ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |


mano tanhao......

همه ي دار و ندارمو ، هر چي داشتم و نداشتمو ، همه رو به پات گذاشتمو
همه دردامو سوزوندمو ، غرورمو كه شكوندمو ، ترانه هامو كه خوندمو
حالا كه با شعر دنيا ديگه مثل تو نداره
، تنها موندمو
دلم مي خواد كه برگردي ، بگي بد كاري كردي كه منو تنها گذاشتي ، بگي دوستم مي داشتي
دلم مي خواد كه برگردي ، دلم مي خواد كه برگردي ، بگي بد كاري كردي كه منو ديوونه كردي ، بگي كه بر
مي گردي
من رو حرف تو حساب كرده بودمو
همه عشق ها رو جواب كرده بودمو
از همه قشنگي هاي زندگي
تنها تو رو
من رو حرف تو حساب كرده بودمو..............


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط ترانه | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۲۸:۵۷ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |


I don't know.........

دوست داشتن.
دوست داشتن را مي شناختم. شايد نيز فكر مي كردم كه مي شناسم. آري فكر ميكردم كه دوست داشتن را مي شناسم. من حتي نوشتن آن را نيز بلد نبودم.
من نميدانستم. دوست داشتن را بايد جور ديگر نوشت. دوست داشتن را بايد با ((دال)) دوست نوشت. بايد در آن از ((واو)) واحد بودن استفاده كرد.من نميدانستم كه ((سين)) سرنوشت در آن به كار رفته. من ((ت)) تحمل را هنوز ياد نگرفته بودم. من نميدانستم ((دال)) ديگري به نام ((دال)) دنيا نيز وجود دارد. من هنوز به درس((الف)) التماس نرسيده بودم. من ((شين)) شادي را با ((شين)) شك اشتباه گرفته بودم. من ((ت)) را در تنهايي خلاصه ميكردم و تنها چيزي كه از ((نون))بلد بودم ؛ ناز كردن بود.
آري من دوست داشتن را با الفباي زندگي نوشته بودم.


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط ترانه | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۱۶:۰۵ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |